صفحه اصلی پیام‌رسان پارسی بلاگ پست الکترونیک درباره اوقات شرعی
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز

90/4/9
5:50 ص

نزدیکهای اذان صبح بود رسیدیم دوکوهه یک راست رفتیم  مقر خودمان تخریب چه کسی میدانست که قرارفردا ایران قطعنامه 598 قبول کنه چه کسی میدانست که قرار از این نعمت الهی جدا بشیم رسیدیم مقر خودمان نماز جماعت تازه تمام شده بود بچه ها کامل از غرب رسیده بودنند وخبر تک عراق به بچه ها رسیده بود ماشین جلوی حسینه ای گردان نگه داشت جلوی حسینه ای گردان شن ریخته بودن که فصل زمستان باران میاد گل نشه ووقتی ماشین که وارد مقر میشد تا نرسیده به این شن ها چون مقر ما بیرون دوکوهه بود به خاطر تخریب انفجارات وقتی ماشین می رفت روی این شن زار صدای چرخاش توجه همه را جلب می کرد برای همین تا صدای ماشین امد بچه ها همه دویدن بیرون حسینیه این حسینیه را خدا رحمتش کند شهید حاج محسن دین شعاری را فکر کنم سال اولی که لشگر رفت کوزران ما چند نفر از هر گروهان نگه داشت وکلنگ احداث حسینیه را زدیم سال 63 بود چه روزای بود وقتی داشتیم این حسینه را می ساختیم که الانم هست زیارتگاه دلسوختگان وراهیان نور است {بقول شهید اوینی /بیرون پادگان دوکوهه مقرگردان تخریب ل 27 قرار دارد که همچو نگینی در دل دشت میدرخشد واگرخوب گوش بدهی صدای موذن پیر گردان حاج عباس حافظی هنوز به گوش می رسد }بادیدن بچه ها همدیگرو بغل کردند گریه بود که فصای معطر مقر برداشته بود اخه خبر رسیده بود که یا همه شهید شدند یا اسیر من تا چند روز اصلا حرف نمی زدم هنوز ان سرخی نبرد مردانه بچه ها جلوی چشم بود دیگه خبرهای ناگوار یکی یکی میرسید تک دشمن از شلمچه که تو خیز اول دفع شد ولی معلوم بود که انگار دشمن تازه اول جنگ ایران هم مثل روزهای اول جنگ کمبود نیرو و...دیگر خبررسید امشب فرماندهی لشگر در حسینیه شهید همت بعداز نماز سخرانی دارد در توجیح مساعل روز واتفاقات اخیر نماز مغرب رفتیم دوکوهه بعد نماز حاجی سخرانی کرد صدا از هیچ کس در نمی امد مثل کسانی که باید تمام بار یک کار به گردن بگیرند وبه نحوع احسن انجام بدهند صحبت های حاجی تمام شد بچه ها ریختن دور فرمانده عزیزشان ما هم زدیم بیرون حسینه شروع به پیاده روی سمت مقر کردیم این جاده خاکی دوکوهه تا مقر ما تخریب حدودا 3 کیلومتری میشد که جاده فکر بود هر کس می خواست بر یا برگرد ماشین نبود پیاده رفتن این جاده هم صفایی داشت از سمت فکه منورهای دشمن معلوم بود مثل اول جنگ رسیدیم مقر شب ها باد گرمی می امد ساختمانهای دوکوهه همه برق داشتند تا اخرجنگ ولی مقر ما هنوز فانوس بود شاید به خاطر همین چیزها بود که بچه ها یک حال وهوای خاصی داشتن هنوز ان قبرهای کنده شده پشت چادرها هست هنوز انگار وقتی بیدار می شدی می دیدی همه دارنند به سمت حسینه ای میروند می گفتی لابد اذان گفتن تو خواب ماندی سریع بلند میشدی ومیرفتی وضو به سمت حسینه ای که تازه میفهمیدی برای نماز شب همه بیدارند  نه ریا هیچ چیز از مساعل فریبنده اصلا نبود نماز شب در حسینه ای در کنار هم بدون کوچکترین مسله ای که خدای نکرده ریا نشود یا نماز شب باید تنها خواند تا بتوان با خدای خودت خلوت کنی ولی بچه ها از اینها عبور کرده بودنند در حال رشد رو به بالا بودنند خلاصه فردای ان روز جلوی چادر داشتم کفشهام که کمی خونی بود میشستم که اخبار ساعت 2 بعداز طهر بود که تبلیغات اخبارها را همیشه پشت بلندگو میذاشت اخبار شروع شد سرتیتر اول بعداز یک سر  خبر که ایران قطعنامه ای 598 را به رسمیت شناخت یک لحظه انگار دوکوهه دارد روی سربچه ها می چرخد همه از چادرها زدن بیرون دم در چادرها که در مشروح اخبار اعلام کرد وای خدا چه حالی داشتن جاماندها کاش زمین دهان باز می کرد کاش نبودیم که مجری پیام امام را خواند امام در یک پیام عمومی که از صدا وسیما پخش شد تکلیف را مشخص کرد کاش زنده نبودیم که امام انقدر فکر فرزندان در جبهه خانواده شهدا اسرا وجانبازان بود در ان پیام تاریخی وقتی که مجری گفت قبول این مسله برای من که با شما پیمان بسته بودم که تا اخرین نفس ایستادگی کنم همچو جام زهر است که می نوشم صدای گریه بود که در مقر پیچید خدای همه ای ما فدای امام چرا جام زهر مخعصوصا ان جای که خطاب به رزمندها گفت که میدانم که از قافله شهدا ودوستان جدا ماندن سخت است ولی مگر براین پدر پیرتان اینگونه نیست ودر اخر امام همگان را به هوشیاری ومانند قبل اطاعت محص از فرماندهان رهنمود کردند انگار اب ریختن روی اتش تکلیف مشخص شد ولایت پذیری یعنی همین یک روز گفت جنگ الان میگه صلح اطاعت محص بچه ها ارام شدنند دیگه نگرانیها رفت ما مامور به ادای تکلیف بودیم نه نتیجه ان چقدر پیش بینی امام درست درامد خبر دادن شهر اسلام اباد سقوط کرد تعجب دهانمان باز ماند اسلام اباد دو تا هلکوپتر شونوگ دو ملخه امدن وسطه میدان صبحگاه دوکوهه نشستن سریع وسایل برداشتیم سمت میدان صحبگاه حرکت رسیدیم میدان صحبگاه چه حال وهوای بود بچه باچهر بشاش وراصی به رصای خدا هیچ کس اصلا نمی پرسید چی شد ولی یک نگرانی در چهرها موج میزد نگران حال امام که چه فشاری رو تحمل کردند ول این که فرمودند اگر نبود رصای خداوند واسلام انقلاب وایران که همه ای ما مکلف فداکاری وگذشت درراه حفظ اسلام عزیز هستیم واکنون تشخیص قبول این کار به نفع اسلام ومسلمین است که با قبول ان موافقت کردم واگر ابروی نزد پروردگار دارم از هر انچه که گفتم گذشتم وابروی خود را باخدا معامله کردم این پیام امام خودش روح تازه ای در کالبد رزمنئگان دمید وعزم ها جزم تر شد برای تنبیه دشمن که فکر کرد ما از ضعف مان قبول کردیم رسیدیم بیرون اسلام اباد که تک توک درگیری پراکنده بود به ما گفتن برای فردا اماده باشیم در همین حین دیدم احمد گفت سریع باید برگردیم جنوب عراق از شلمچه رد شده وبسوی اهواز وخرمشهر درحال حرکت /شادی ارواح طیب شهدا امام شهدا صلوات /سجادموحد{اژیر}


  

90/4/8
3:48 ص

در گرما گرم نبرد راننده ای که ما را اورده بود جلو امد پیش من گفت من تازه نامزد کردم چند ماه دیگه هم به پایان خدمتم نمانده ان موقع ها سپاه تازه سرباز وظیفه میگرفت برای همین بچه های بسیج راحتر بودند برای سربازی رفتن }گفتم برو خوشحال شد امد حرکت کنه گفتم لاعقل ماشین ونبر بذار باشه مکثی کرد دید بین ماشین حفظ جان حفظ جان واجب تر سویچ داد شروع به دویدن کنار جاده اسفالت به سمت عقب کرد بچه تمام دور لبهایشان خشگی سفید زده بود قیافه ها از ان مردانه ها تنها چیزی که به فکر بچه ها نمی رسید تشنگی وخستگی بود زیر پل کمک یکی از بچه ها خشاب پر میکردم که یک نفر از بالای پل قل خورد امد پاین خشاب اسلحه اش در اورد رو به اسمان کرد گفت خدا اینجوری انها فکر نکنند که قوی شدند اگه فشنگ بود میفهمیدند که با یک کلاش هم میشه جلوی دشمن گرفت حالم گرفته شد یعنی بقول امامحتی لحظه ای حاصر نبودنند دست از غرور انقلابی شان بردارند  گرما از یک طرف اتیش سنگین دشمن از طرفی من همینجور که اطراف نگاه میکردم یک دفع دیدم یک نفر پشت سرمان رفته روی یک تپه دو دست خودش به بالای سرش حالت قلف کردن بهم میزنه اول فکر کردمنیروهای خودی رسیدن به همایون بیگی نشان دادم گفت عراقی بابا تعجب کردم نگو کاملا تو محاصر افتادیم وعراقی هم روی تپه داشت علامت میداد از طرفی احمد که پیش حاج محمد اینا عقب تر درستاد لشگر بودنند ستاد که نه چندتا ماشین از هر واحدیم چندتا نیرو بود که کارو هدایت میکردند خبر لحظه به لحظه میرسید از طرفی ان نقطه درگیری از انجا فقط دود بود احمد گفت دیدم راننده مان داره میاد امد جلو گفتم چطور امدی عقب که ماجرا را گفت وقتی توضیح داد که چه وضعی دارند بچه ها در ظاهر کس به رویش نیاورد ولی همه گفتیم زنده برگشتن محال از طرفی هم حاجی پشت بی سیم دیگه بارمز صحبت کردن کنار گذاشته بود مخصوصا کشف صحبت میکرد احمد میگفت صحبت های حاجی پشت بی سیم با رصایزدی شنیدنی بود مخصوصا انجا که حاجی گفت اقای یزدی بفهمانید قدرت اسلام به این بعثی ها انجا که امام گفت چنان سیلی به گوش صدام می زنیم که از جایش بلند نشود به توسط شماست صحبت های معنوی روحیه بخش حاجی حال هوای خاصی به منطقه داده بود کم کم بعداز ظهر داشت رد میشد ما تو محاصر ی دشمن ولی یک قدم نگذاشتن دشمن جلو بیاد صدای شلیک کاتیوشا از پشت سرمان نوید خوبی بود ادوات لشگر تا رسید دوکوهه فرستادنش اینجا با اولین شلیک ها دشمن رو به عقب نشینی گذاشت  البته دشمن میدانست که جلویش فقط نیروهای بودن که الان همین جا هستن ومابقی کل خط تا دهلران فکه خالی برای همین فکرش هم نمیکرد بچه ها مردانه جلوش در بیاند دم غروب امدیم عقب با دیدن بچه ها گل از گلمان شگفت بعد ها احمد گفت یک درصد احتمال زنده ماندن تان نمیرفت برای همین چقدر سخت گذشته بود اخه کسی نمی دانست قرار دو روز دیگه جمهوری اسلامی ایران قطعنامه 598 سازمان ملل را قبول کند و این باغ شهادت بسته بشه کسی نمی دانست امام عزیزمان قرار جام زهر قبول قعطنامه راسر بکشد کسی نمی دانست این جمع های باصفا خدای دارد بساتش جمع میشود یعنی خدا پارکابی های شهادت داشت سوا میکرد ولی یکچیز معلوم بود انم غم وناراحتی بچه ها که کمبود نیرو باعث شد دشمن جرات پیدا کند تا کجا دوباره بیاد خرمشهر بار دیگر در استانه ای سقوط قرار گرفت یا همین جا تا کرخه جلوی دشمن خالی بود ان موقع همه جا شده بود سنگر جز جبهه که سنگر اصلی بود خلاصه رسیدیم پیش بچه ها سر سه را ابوغریب که پیکر معاون لشگر شهید حاجغلام رصا صالحی از جلو اوردنند حاجی به بقیه گفت به سمت کرخه عقب برن کسی نماند بعدش منو احمد صدا زد فکر کنمحاج امینی بود باحاجی منواحمد کشیدن کنار تر گفت پل کرخه را مواد گذاری میکنید اماده که دستور رسید بزنید معطل نمی کنید اول فکر کردیم اشتباه شنیدیم  احمد گفت حاجی پل کرخه محکم گفت اره فقط جلب توجه نکنید من که از بهت محاصرو هنوز بیرون نیامده بودم احمد حواسش جمع تر بود پیش خودم گفتم اول جنگ پل کرخه را نزدند اما حالا اما دستور دستور بود در کل جنگ یاد نداشتیم حتی لحظه ای کسی بخواهد در اطاعت از فرماندهی کوتاهی کند همه رفتند که دیدیم یک تویوتا نوع امد جلوی ما ایستاد  دو نفر از بچه های سپاه با لباس انکارد کرده انگار الان اتو کرده بودند باحالتی عتاب مانند به من گفت مال کدام تیپ ولشگرید اینجا چیکار میکنید دشمن کدام طرف است تا کجا امد جلو یک ان فکر کردماصلا ایرانی یند تا امدم جواب بدم احمد از حالتم فهمید که چه عصبی وار رفتم برای جواب که نه بیشتر سوال کردن که ..احمد زود امد جلو گفت شما مال کجاید که بحث بالا گرفت همیشه هم جا عده ای عافیت طلب هستن که بعد هر کاری پیداشان میشه کار رسید به حای که وقتی فهمیدن دشمن تنگه ابوغریب حالا حی میخواهند طوری که مثلا نترسیدن سوار ماشین بشوند برگردنند بچه ها نمذاشتن تا یکی شان باادب تر بود معذرت خواهی کرد و با نشان کارت شناسای که مال ..بودنند توانستند از دست بچه ها که کاملا شکم بهشان کرده بودنند نجات یابند سوار ماشتن به سمت پل کرخه نزدیک پل گردان حبیب بود پشت خاکریز که تازه زده بودنند داشتن اماده میشدن که اگر دشمن بازم حوص پیشروی کرد جلوش بگیرنند سریع پایهای پل مواد گذاری کردیم نشستیم منطز دستور نماز خواندیم نیمه های شب بود که از قرارگاه دستور لغو زدن پل دادن که دشمن خودش عقب نشسته بود با تنی خسته به سمت دوکوهه حرکت کردیم ونمی دانستیم اخرین رفت امد های پربرکت است نمیدانستیم قرار این سفره نعمت فردا برچیده بشود خیلی چیزهای دیگه را نمیدانستیم داریم از دست میدیم از لحاظ معنوی و.. ادمه در قسمت بعدی/سجادموحد{اژیر}


  

90/4/7
3:4 ص

از پل کرخه رد شدیم به سمت سه راهی ایوغریب دهلران حرکت کردیم تک وتوک ماشینهای ارتشی با کل وساعلشان را پشت ماشین هایشان ریخته بودنندو به سمت عقب حرکت میکردنند منطقه منطقه عملیاتی فتح المبین بود انگار شهدا هم باما در پشت ماشین به سمت جلو در حرکت بودنند برای دفاع از این مرزو بوم  هواپیماهای عراق که موقعیت مناسب میدیدن منطقه بدون صدهوای بود وهواپیماها راحت میدانختن روی جاده وانقدر می امدن پاین وماشینهای که در حرکت بودنند می زدنند صحنه های بدی درست شده بود هر چه ماشین بود همه به سمت عقب در حال حرکت بودن جز ما که به سمت جلومیرفتیم بچه ها پشت ماشین نشسته بودنند از هیچ کس صدای در نمیامد رسیدیم سر سه راه ابوغریب که حاج محمد کوثری فرمانده ل 27 بود و چند تا تویوتای بچه هتی ادوات دیگر واحدها ماشین حاجیم یک نیسان پاترول بود که از پشتش انتن های بیسیم بود که زده بود بیرون نا رسیدیم به خاطر بمب باران دشمن بچه ها رفتن زیر یک پل کوچک که برای اب راه کنار جاده زده بودنند منو احمد هم رفتیم پیش حاجی احمد گفت که بچه های تخریب هستیم معمولا در جنگ بعد از شهید شدن فرمانده هر واحد یا گردان دیگه از بعد شهادت فرمانده واحد در اصتلاح به بچه های ان واحد میگفتن بچه های دین شعاری یا بچه های ممقانی حاج محسن دین شعاری معاون گردان تخریب بود که در عملیات نصر7 در دوپازا شهید شد ازان به بعد هر جا میرفتیم با گفتن اینکه بچه های دین شعاری هستیم میفهمیدن که بچه های تخریب هستیم ممقانی مسول بهداری ل 27 بود البته دیگه اکثرا بچه های ل 27 همه هم دیگرو میشناختن یک ساعتی سرسه راه بودیم یکی دوتا تویوتا بود که مانده بود اگر احتیاج شد بقیه ای بچه های گردان عمار ببر جلو بچه ها ماشین های ارتشی کهب نگاه میداشتند وکسب خبر از دهلران میکردند واگرلازم بود ماشین شان میگذاشتن با یک ماشین میرفتن در همین حین بود که دستور حرکت دادند حاج محمد افتاد جلو  بقیه ماشین ها پشت سرش  فکر  کنم پیک گردان عمار بود امد که ما رو ببره جلو نرسیده به یک پل انجا بود که جلوش تعسیسات نفت هم بود نزدیک تنگ ابوغریب که شدیم وارد یک شکاف تنگه مانند شدیم سریع یک حالت ستاد بچه هادرست کردنند که بتوانند هدایت فرماندهی دفع پاتک ونزدیک نقطه درگیری باشند برای بهتر هداین کردند تا رسیدیم جاگیر شدیم حاجی احمدو صدا زد وگفت چندتا از بچه ها را با وساعل بفرست جلو بچه های گردان عمار در تنگه ابوغریب جلوی پیشروی دشمن گرفته بودنند ولی سخت بود سنگین ترین سلاح ما ارپی جی هفت بود ولی دشمن با تجهیزلت کامل امده بود منطقه گرم بی ابی از یک طرف نبود تدارکات هم مشگل ساز شده بود چون یکدفعه پیش امده بود و لشگر تازه از غرب داشت می امد جنوب برای همین ناهماهنگی دیگه طبی بود ولی کسی فکر گرما بی ابی نبودن امکانات نبودنند فقط باید جلوی دشمن گرفته میشد با هزار مکافات احمدو راصی کردمکه من با چند تا از بچه ها برم او بابقی پیش حاجی اینها بماند سریع مین ومواد منفجره با چند تا بچه ها پریدیم پشت تویوتا حرکت به سمت جلو منطقه ابوغریب منطقه عملیات ولفجر یکبود برای همین یاد شش سال پیش افتادم افتادیم توی جاده اسفالت به سمت جلو کم کم صدای تیروانفجار خمپارها در اطرافمان بیشتر شد که رسیدیم زیر پل که درگیری سختی بود بچه های گردان عمار چنان مردانه میجنگیدن که ملائک به دو دست دعا میکردند سریع پیاده شدبم مین ها ومواد منفجر را از ماشین پیاده کردیمکنار گذاشتیم منم رفتم پیش رصایزدی ومعاونش که رصایزدی مارو میشناخت قیافه بچه های گردان از نبرد سخت اب دیده شده همان قیافه خاکی های معروف که زمان عملیات بر اثر گردو خاک روی صورت بچه ها مینشست بود خدایا چقدر صورت بچه ها با ان خا کی بودن زیبا بود خدایا انگار هرکس یک بار ان قیافه را پیدا میکرد اسمش جز یاران خمینی ثبت می شد بچه ها میجنگیدن مردانه اما در اوج غربت یکی یکی بهترین های این امت به زمین می افتادن وظعیت بحرانی بود عراق با تمام قوا فشار می اورد که از تنگه رد بشه اما فرزندان این امت چنان مردانه با دست خالی تنها سلاح ما کلاش نه پشتی بانی توپ خانه بود نه خمپاره برای همین لنگار دشمن فهمیده بود که فقظ کل تجهیزات مان همین من به رصا یزدی گفتم پل را مواد گذاری کنیم که اگر لازم شد منفجرش کنیم رصا بابیسیم کسب تکلیف کردو که گفتند نه امشب قرار از اینجا نیرو بر جلو نگو چون شنود دشمن گوشمی کرد مخصوصا بدون رمز صحبت میکردنند بلند شدماز زیر پل رفتم بالا که چندتا عراقی از شکاف ایجاد شده نفوذ کرده با ترس ولرز می امدن جلو یک لحظه خشگم زد نه اسلحه داشتم نه نارنجک ماندم داد بزنم بچه ها رو خبر کنم که صدای تیر از پشت سرم بلند شدو صدای همایون بیگی بود که دادمی زد بخواب بخواب که پریدم عقب دو سه تاشان به درک واصل شدن بقیه پا به فرار اب دهان خشگ شد همایون با ان صدای نازک وشوخ طبعش گفت اقا جون کجا مگه را خانه تان بلد نیستی با تیرندازی چند تا از بچه های عمار خودشان ورساندند به ما همان جا موصع گرفتن من برگشتم زیر پل همینکه نشستم دیدم یکی از بچه ها امد زیر پل گفت فشنگ فشنگ نداریم گفتم که اخه دشمن یکدفعه پاتک کرده بود فقط انقدر وقت بود که بچه ها خودشان و برسانند وجلوی پیشروی دشمن بگیرند چند ساعتی همبود درگیر بودنند برای همین مهمات داشت تمام میشد جنگ اشت تن به تن می شد خدایا شاهد بودی که چه حماسه ای بچه های گردان عمار افریدنند ادامه در سری بعد .../شادی ارواح طیب شهدا امام شهدا صلوات /سجادموحد {اژیر}


  

90/4/5
8:45 ص

غربتی عجیب منطقه را فراگرفته بود دوکوهه رنگ وبوی دیگری داشت دیگر از ان شلوغی گردانها خبری نبود چون تابستان بود فصل گرما وهر سال لشگرمیرفت کوزران امسال دیگه تازه امده بودیم دوکوهه با تعدادی از گردانهای ناقص لشگر که انها هم نیروهایشان اکثرا بچه های قدیمی جنگ بودنند وخستگی سال ها جهاد وزخمهای برتن نشسته ولی راسخ وامیدوار به فضل پروردگار روزها وشب ها را سپری میکرد ولی چطور سپری کردنند نزدیک بعداز ظهر بود که پیک لشگر با موتور از در ب مقرگردان تخریب امد تو یک راست رفت سروقت چادر خدمتگذاران گردان خبرهای جسته گریخته داشتیم که عراق از شمال فکه وتنگه ابوغریب دست به تک کرد ولشگرها وتیپ های برادران ارتشی را عقب راننده وبسوی پل کرخه در حرکت است شنیدن این خبر شاید الان عادی باشد ولی ان زمان با بهت حیرت همه جاخورده بودنند خبر از شهر اندیمشک رسید که اسلحه ای ژ3 خریدو فروش میشه حتی جیپ توپ 106 م این خبرها میرسیدو هیچ کس هم چیزی نمگفت ای خدای بزرگ تو خود شاهد غریبی بچه ها قربت فرزندان این امت فرزندان امام که تمام عشق وزندگی بچه هابود بران صورتهای زیبا ونورانی میگزشت ده دقیقه ای گذشته بود که فرماندهی گردان مارو جلوی سکوی میدان صبح گاه مقرتخریب جلوی حسینه ای گردان خواست تشنه برای شنیدن مساعل وسریع رفتیم حاجی شروع کرد از وضع کلی جنگ ومنطقه وموقعیتی که الان درون ان قرار گرفتیم البته گروهان ما اولین گروهانی بود که از غرب تازه رسیده بودیم دکوهه بقیه گروهانهای گردان هم تاز راه افتاده بودنند برای همین تنها نیروی اماده گروهان ما بود که اونم بچه های خود گروهان یعنی قدیمیها بودنند چون تخریب کار تخصصی بود جدیدترین نیرو دوسال بود که در کروهان بود بعد صحبت های حاج ناصر منو احمد شهید محمودوند یکی دوتا دیگه اصلا صدایمان در نمی امد کی اخه چی شده یکدفعه ورق برگشت ولی یک چیزو خوب بچه ها میدانستن اطاعت محص از فرماندهان ودوری از هر گونه مساعل حاشیه ساز که انصافا در طول جنگ به جرات شاید به تعداد انگشتان یک دست این جور حواشی درست نشد چر چون کار برلی رصای خدا بود واخلاص بچه روی همه شیاطینو سفید کرده بود بعدشم حاج ناصرگفت که احمد با تعدادی نیرو ولوازم انفجارات ومین اماده بشوند برای حرکت گردان عمار وحبیب که در دوکوهه حاصر بودند رفتن که جلوی پیش روی دشمن وبگیرنند چون منازق دیگه زیاد حساس نبود ولی از فکه ابوغریب دیگه مستقیم کرخه بعدشم دزفول واندیمشک یعنی جاهای را که عراق اول جنگ نگرفته  داشت این روزها میگرفت سریع سمت چادرمان امدیم بچه که حدس زده بودنن چه خبر اماده شدنند تویوتا از جلوی تدارکات امدو جلوی چادر بچه های ما چهرها شاید خندان وشادبودنند چون قشنگ ترین لحظات همین لحظات بود رفتن برای عملیات فقط این بار کمی فرق داشت که اونم ما مامور به ادای تکلیف بودیم دیگه بقیه اش با خدا بود سوار شدیم که پیک لشگر مجدا رسید که باباچرانمیاید صدای حاج محمد پشت بی سیم درامد که بچه های تخریب کجایند تویوتا حرکت کرد وارد دوکوهه شدیم احه مقر گردان تخریب ل 27 3 کیلومتربیرون دوکوهه به سمت ان رودخانه بیرون دوکوهه بود صدای مارچ عملیات بود که از بلند گوهای پادگان شنیده میشد صدا از هیچ کس در نمی امد از پادگان خارج شدیم به سمت اندیمشگ حرکت کردیم سیل ماشینها بود که خلاف جهت ما بسوی پل دخترو تخران در حرکت بودنند مردم یک بار دیگه وحشت اول جنگ وحس کردنند ماشینهای شخصی بود که به سمت خرم اباد زنجیروار در حرکت بود صحنه عجیب بود راستش کمی تو روحیه مان اثر گذاشت بادیدن این صحنه ها وارد شهر اندیمشک شدیم که مردم برادران ارتشی هرکه مشغول جمع جور کردن چیزی بود مثل روزهای اغازین جنگ فقط فرقش این بود که این بار غربت بی شتری داشت از اندیمشگ گذشتیم افتادیم تئی جاده اهواز که به سه راهی کرخه که رسیدیم به سمت پل کرخه راهی شدیم وقتی وارد جاده کرخه دهلران مهران فکه و..شدیم بیشتر عمق تک دشمن معلوم شد چون دوطرف جاده ماشینهای ارتش ایستاده بودنند معلوم بود غافلگیرشده بودند فقط توانست بودنند که از دست دشمن عقب بیاند وخودشان به این طرف پل برسانند هواپیماهای دشمن هم که دقیقه ای نبود بمب باران نکنه دیگه احتیاج به هدف هم نداشت نه صد هوای بود نه چیزی راحت بمب باران می کردنند واین جمع شدن نیرو بدتر شد همه روحیه خودشان پاین میاورد هم بچه های مارو جالب بود اکثرا به سمت خارج شدن از منطقه حرکت می کردند فقط ماشین ما بود که داشت به سمت جلو میرفتیمکه بعصی مواقع با صدای بلند صدایمان میکردند که برگردید جلو دست دشمن کجا میرید بچه های که اگر یک ربع پشت ماشین باهم بودند انقدر شلوغ میکردند سااکت فقط نگاه میکردند صحنه های که درد اور بود بوی غربت وغریبی میداد هرچی هم جلو میرفتیم خبری از گردانهای لشگر نبود اخه حاج ناصر گفت دم پل کرخه بچه ها وایسادن رسیدیم دم پل کرخه فقط به سمت خروج ماشین می امد واصلا به سمت جلو فقط ماشین ما بود که انم دژبان ارتش نمی گذاشت بریم دستور اکید داشتن که اجازه داخل شدن به منطقه را ندند احمد پیاده شدو رفت پیش مسول لشان توصیح داد که داستان چی ان بنده خدا هم با حالتی که تاالان لابد بچه های لشگرتان اسیر شدنند ولی بامسولیت خودتان بروید انقدر سر پل کرخه شلوغ بود که نگو یک طرف درجه کنده شده بود که ریخته بود یکی دوتا ایفا گذاشته بود ارتش سربازهای که عقب می امدنند اسلحه شان را میگرفت که دست خالی وارد شهر بشوند با هزارمکافات از پل کرخه رد شدیم ارتشیها چنان باتعجب نگاه میکردند که خودمان هم باورمان شد که برگشت تو کارمان نیست  /ادامه ماجرا در ویرایش بدی انشاالله /شادی ارواح طیب شهدا امام شهداصلوات /سجادموحد {اژیر}


  

90/4/4
5:51 ص

ازچندماه پیش چهره جنگ دگرگون شده بود شاید این مرحله ازمراحل سخت ازمایش کسانی باشد که احساس خستگی میکنند فصای غم الود ومصیبت واری است که دشمن بابهرگیری ازتمام توان خویش وباکمک های نظامی واطلاعاتی ومالی کشورهای غربی وشرقی وحتی اسلامی فشار رازیاد کرد است ومااز درون هم وضعیت حساس تر از قبل است  نداشتن برنامه کمبود نیرو وعدم هماهنگی وازهمه مهمتر سرگرم شدن نیروها در شمال غرب وغفلت از جنوب که البته راهکاری عملیاتی هم قفل بود وماراازهرزمان ضربه پذیرتر کرده بود مناطقی که با خون جهاد وشهادتها گرفته بودیم دراندک زمانی از دست دادیم وهرروز شایعه ای برشایعه ها اضافه مشد که فلان جاسقوط کرد یا ادامه این اوضاع وضع بدتر میشد هر چه زوتر باید فکراساسی کرد چون  دشمنان کمر همت بسته بودن که کارو یک سر کنند یادمان نرفته که عراقیها این ماموریتشان را قبل جنگ هم با بمب گذاریی ها وترورهای وداستان عرب وعجم اغاز کرده بودنند حالا که به خیال باطل خودشان موقعش شده باید استفاده کنند بلاخرانها امده بودنند که بمانند وسه روز خود را به تهران برسانند وخوزستان را جدا کنند اما غافل از خدا ولطف خدا که رزمندگان گمنام ما چهل روز عراق پشت خرمشهر نگهداشتند وبعداز ان هم عملیاتها یکی پس دیگری ده وپیروزیهای بزرگی هم برایمان اورد عملیات هاین پیروزبیطلمقدس طریقل قدس فتح المبین /ولفجر8 که نقطه عطف دوران دفاع مقدس بود که این پیروزیها نظم منطقه وتوان قدرت سیاسی نظامی رادر منطقه به نفع ایران عوص کرد که هیچ دنیاراهم به فکرانداخت که دیر به دادصدام برسند کارش تمام است وجمهوری اسلامی ایران الگو تمام عیاری میشود برای دنیا برای همین از چند ماه قبلش استکبار واروپا وشرق دست به دست هم دادند تا صدام نجات بدن وکار انقلاب راهم یک سرکنند مثلا ما در جاده اهواز خرمشهر یک اسیرگرفته بودیم میگفت صبح در غرب کشور بود ولی الان جنوب وقتی سوال کردیم  مگر میشود حداقل 72 ساعت طول میکشد از غرب بیای جنوب که گفت ترابری جابجای نظامی مارا کشور ایتالیا انجام میدهد هم داخل کشورعراق بود هم از نیرو بهترین استفاده را میکنند این شد که بعداز باز پس گیری فاو توسط عراق روحی مضاعف پیدا کردند وجالب صدام که درشروع جنگ اگر با 20 لشگر شروع کرده بود در اخر جنگ تعداد لشگرهایش رابه 40 تا گسترش داده بود وبا بی رحمی کامل کسانی راکه به جبهه نمیامدن در حصور مردم دار میزد وتا چندین روز جنازهای به دار اویخت شده را جمع نمیکرد ان موقع از داخل ما به علت فرسایشی شدن جنگ وحرکت های که همیشه تاریخ باعث خفت وخیانت مسلمین میشدند وشایعه های دیگر دشمنان کمبود نیرو ر کاملا مشهود بود ولی با همه ای اینها هنوز چیزی عوص نشده بود زیاد که نشه جلوش گرفت همه ای این مساعل وارد سال 67 شدیم ودر داخل بین مسولین کشور اجماع یک دست برای قبول قطعنامه وجود نداشت شرایط جنگ هم که کاملا متفاوت شده بود که توصیح دادیم ومهمتر اینکه توان اقتصادی کشور هم ضعیف شده بود ونوعی بی انگیزه ای حتی در بین نیروهای حزبه الله انگار بوجود امده بود نه از اصل نظام نه از امدن به جبهه چون عادت به عملیات کرده بودند راکت که میشد چون اکثرا بچه ها محصل ودانشجو کارمند بودنند برمیگشتن سر کارشان /لازم به ذکر است که دوستان توجه کنند که نوشتن ها پشت هم است یعنی در قسمت بعد ادامه موضوع نوشته میشود /شادی ارواح طیب شهداامام شهدا صلوات /سجادموحد {اژیر}


  

پیام رسان

+ به نظر دوستان با اینکه در روز عاشورا و حتی گفتن خود امام ع که با اینکه میدانید من کی هستم چرا می خواهید مرا بکشید چرا ان نامردها این کار را کردن چه علت یا علت هایی باعث شد که مردم ان زمان بعد از گذشت حدودا چهل پنجاه سال این عمل که هیچ اسمی نمیشه برایش گذاشت انجام دادن /سجاد موحد«اژیر»

+ سلام بر محرم سلام بر عاشورا سلام بر ان سری بر نوک نی قران خواند سلام بر ان خانمی که صبرش استواریش در راه خدا همه چیز را زیبا می دید و به زیبایی معنی داد و سلام به ارواح طیبه شهدا وامام شهدا که یک بار دیگه تاریخ عاشورا را تکرار کردن که به دنیا بفهمانند که مدینه ای فاضله تنها یک افسانه نیست /سجاد موحد «اژیر»

+ حزع نکن فذع نزن /عشق شکستن صداست /دلی که از عشق شکست /حریم مخلص خداست /هزار یک شب است و دل /که دل به دست نا خداست /عشق یعنی که فقط بسیج ....لشکر مخلص خداست /هفته ای بسیج بر دریا دلان مبارک /سجاد موحد «اژیر»

+ یا زهرا «س» داریم با حسین حسین شما پیر میشویم خوشحال از این جوانی از دست رفته ایم /سجاد موحد «اژیر»

+ جناب اقای فخریی حواله هایی اینترنتی بود و از طریق اینترنت کارت به کارت شده است و اینکه شماره پیگیری میدهد که برای تان فرستادم و اینکه مسول حساب داری محترم مبلغ و شماره تراتکش اینترنتی را دارد ان موقع چطور بازم باید منتظر تائید باشد وقتی همه چیز را می نویسید دیگه جند روز برای تائید باید بماند /سجاد موحد «اژیر»

+ ای میکده ای عشق لک لبیک خمینی /شمشیر فرو خورده چون جام تو هستیم /یا سیدالخامنه ای حلت بفنائک /دستور بفرمای که صمصام تو هستیم /سجاد موحد «اژیر»

+ دشمنان ما هنوز عاشورا را درک نکردن هنوز ولایت فقیهه را نفهمیدن و نفهمیدن که زمانی که خانم وارد گودال قتلگاه شد و رگهای بریده برادر بوسید یعنی چه فرماندهی معظم کل قوا هر کشوری که فکر تجاوز به کشور عزیز ما را بکند چنان تو دهنی از درون خودش میزنیم محکم دشمن این را هم نفهمید ولی ترس در وجودش نشست و جا زد که سارکزی گفت اصلا فکر حمله ای نظامی به ایران اشتباه است یعنی چی /سجاد موحد «اژیر»

+ ای دوکوهه سرور خوبیها /حجله گاه لباس خاکی ها /مستی تو وضو دیدار توشکوه تمام پاکی ها/دوکوهه همتش مردی خدایست /دوکوهه حاصلش مشتی فداایست /دوکوهه گردان های به ترتیب /دوکوهه مقر گردان تخریب / رفیقان جدا مانده ز تقدیر /دوکوهه پادگان بنده سازی /دوکوهه سازمان عشق بازی /شادی ارواح طیب شهدا امام شهدا صلوات /سجاد موحد «اژیر»

+ جبهه جام ناب عاشقی /جنگ یعنی رودها بی قایقی /جبهه یعنی روزهای ازمون /جبهه یعنی پایگاهی از یقین /جنگ یعنی جایگاه متقین /جبهه یعنی نقطه ای اوج زمین /جنگ پیمانیست بهر مخلصین /جبهه یعنی دست شستن از همه /جنگ یعنی سالک بی واهمه /جبهه یعنی اقتدا بر علقمه /جنگ یعنی کوچه ای یا فاطمه س/سجاد موحد «اژیر»

+ اصرار پشت اصرار که حاجی بگذار برم جلو دیگه عملیات والفجر 4 بود کاشانی تازه از امریکا امده بود دکترای چند چیزو داشت ان موقع سن وعقلمان نمی رسید یعنی چه به سه زبان زنده دنیا صحبت می کنه یعنی چی انقدر اصرار کرد تا حاجی گفت شرط گفت قبول حاجی گفت تا نقطه ای رهای گفت باشه حاجی وسایلت تحویل تعاون بده کاشانی کوله پشتیش خالی کرد سه تیکه لباس دارو ندار ما از دنیا رسیدن نقطه ای رهای پر کشید /سجاد موحد«اژیر»

مشخصات مدیر وبلاگ
 
لوگوی وبلاگ
 

عناوین یادداشتهای وبلاگ
خبر مایه
بایگانی
 
لینک‌های روزانه
 
صفحه‌های دیگر
لوگوی دوستان
 
دوستان
 

ترجمه از وردپرس به پارسی بلاگ توسط تیم پارسی بلاگ